بسم الله الرحمن الرحیم و صل الله علی محمد و آله
یکی از واژه های جدیدی که توسط یکی از دوستان خوبم به نام آقا روح الله سلطانی(برای آشنایی بیشتر به اینجا و اینجا مراجعه کنید) در فرهنگ و ادبیات ج*نسی روزمره ما ابداع شد و کم کم جای خود را پیدا کرد عبارت «ب*کارت پرست» بود .این واژه اگرچه ابتدا کمی تند و شاید غیر واقعی به نظر می رسید اما گذشت زمان و برسی ها و مقاله های گوناگون در این زمینه ثابت کرد که متاسفانه این عبارت مصداق واقعی دارد و نمی توان نادیده انگاشته شود.واقعا آئین ب*کارت پرستی که تنها دختران بکر را شایسته ازدواج می داند دیگر زنان را از حیث انسانیت فاقد ارزش های لازم برای همسر بودن می شناسد امروزه درد بسیار بزرگی است که قاره های کهن آسیا و آفریقا را درنوردیده است و می خواهیم در این یادداشت این بلای خانمان سوز را بیشتر برسی کنیم .شاید جالب باشد بدانید که سازمان ملل متحد هم از چندین سال پیش وارد عمل شده است تا به مردم این دو قاره بفهماند که ب*کارت پرستی برای اقوام وحشی و فاقد تمدن سابق بوده و بشر امروز باید به اصل زن بنگرد نه آ*لت تنا*سلی او
اگر بخواهم برایتان ختنه زنان را بطور خلاصه توضیح دهم باید این چند سطر را با دقت بخوانید: ختنه زنان نوع افراطی و بی رحمانه ی ب*کارت پرستی است که بیشتر در کشورهای آفریقائی مانند مصر و سودان و سومالی و نیز برخی کشورهای آسیایی مثل تایلند و چین و ... انجام می پذیرد و در تمام کشورهای این دو قاره حتی ایران (در نواحی سنی نشین و دارای فرهنگ پائین)هم بطور پراکنده دیده می شود. ختنه زنان به سه روش انجام می شود. چیزی که در هر سه روش مشترک است بریدن کلیتوریس است و سپس دوختن دهانه آ*لت تنا*سلی که در روش اول (یک سوم) و در روش دوم(یک دوم ) و در روش سوم(دو سوم) به هم دوخته می شود و تا شب ازدواج این وضعیت باقی می ماند و داماد بوسیله یک خنجر تیز این نخ ها را پاره می کند و اقدام به نزدیکی می نماید.
در واقع ب*کارت پرستی در حد اعلای خود در روش سوم خودنمایی می کند که اغلب در سومالی رواج دارد و تنها یک بریدگی یک یا دو سانتی متری برای خروج ادرار و خون در عادت ماهانه باز گذاشته می شود و تمام آ*لت به طور کامل به هم دوخته می شود و سالانه هزاران دختر بی گناه 5 تا 10 ساله توسط کولی ها و قابله های محلی به طور وحشتناکی ختنه می شوند. برای اینکه در این زمینه بیشتر بدانید «واریس دیری» سفیر مبارزه با ختنه زنان سازمان ملل متحد از خاطره ختنه شدن خودش اینچنین می گوید:
«...آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری میگرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا میدانم چرا دختران را صبح زود با خود میبرند .
میخواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه میگفتند انجام می دادم.ما از محلی که زندگی میکردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: «اینجا منتظر میمانیم»، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن میشد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندلهای زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:«خودت هستی؟»
«بله اینجایم»
هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت:«آنجا بنشین».
نگفت چه اتفاقی میخواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد.
مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت .
گفت:«گازبزن»
از ترس خشک شده بودم...
من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی -شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش مانند نگاه مردهای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند .
دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیمهائی بود که روی آن میخوابیدیم در جستجو بود. چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. میخواستم بدانم با چه چیزی میخواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم میکردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازهای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شدهای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش میسابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت .
چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آ*لت تنا*سلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم میشنیدم .

وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر میکنم درباره کس دیگری سخن میگویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است .
من حتی کوچکترین حرکتی نکردم، زیرا «امان» [ خواهرم] را به یاد داشتم و میدانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر میکردم اگرتکان بخورم درد بیشتر میشود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم...
وقتی بیدار شدم گمان میکردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا بیحس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو میکردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا میکردم...
چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکههایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود .
دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایهای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم.
فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع میشد. حالا میفهمیدم چرا مادرم میگفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخمها از هم باز میشد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام میگرفت .
اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را میخورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه ج*نسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است .
هر هفته مادرم معاینه ام میکرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد...زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم میدرید.»
شاید از خودتان بپرسید چرا یک مادر اینقدر بی رحم است که با فرزندش اینچنین می کند؟ و اصلا مگر امکان دارد که چنین اتفاقی آن هم توسط مادر بر سر دختر معصومش بیاید اما جواب را باید در آنجائی پیدا کنیم که این مادر به خاطر آن این همه رنج و درد کودکش را بجان می خرد و خود پیش قدم می شود. فرهنگ همان فرهنگ ب*کارت پرستی است اما مقداری شدید تر. فرهنگ مادر واریس فرقی با مادران ایرانی ندارد و مطمئنم اگر مادران ایرانی هم مانند مادر واریس تصور می کردند اگر این بلا را بر سر دخترانشان نیاورند در آینده هیچ مردی برای ازدواج با آنان پیش قدم نمی شود و همه به چشم یک زن بی بند و بار به دخترشان نگاه می کنند آنگاه می دید که مادران ایرانی هم از مادر« واریس دیری» بی رحم تر و بدتر می شدند.
فرهنگ ب*کارت پرستی که مادران هزاران سال است به عنوان مقدس ترین چیز به دخترانشان یاد می دهند چیزی نیست که خواسته خودشان باشد بلکه آنان مجبورند تا برای مردهای سادیسمی و بی فرهنگی که تمام هویت زن را در آ*لت تنا*سلی او خلاصه می دانند ،آماده شوند .مردانی که به زن به چشم وسیله ای برای اتفای شهوت می نگرند و تمام شخصیت انسانی او را زیر سوال می برند و معتقدند اگر کسی قبلا حتی بصورت مشروع و قانونی ازدواج موقت یا دائم کرده باشد دیگر ارزشی برای همسری و مادری فرزندانش را ندارد و این درد در عمق جان و روح جوامعی مانند ایران و سودان و سومالی و... رخنه کرده است .بیاید به زن ها نه به عنوان موجوداتی که وسیله خوشگذرانی ما مردها هستند بلکه به چشم یک موجود الهی که آینه تبلور ذات کبریایی خداوند است نگاه کنیم. این زیاد مشکل نیست. همه می توانیم.